هجوم سایه ها
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد! دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی...
سوختم از تشنگی ای کاش باران می گرفت در من این احساس بارآور شدن جان می گرفت دست من چنگ توسل میشد و با زلف تو درد خود را مو به مو می گفت و درمان می گرفت کاش می آمد دلم از مکتب چشمان تو درس حکمت درس عفت درس عرفان می گرفت کاشکی این دستهای خالی از احساس من از بهشتت بوی گندم بوی عصیان میگرفت کاش نوحی ناخدایی ناگهان سر می رسید جان مغروق مرا از دست طوفان می گرفت گر نبود این عشق این انگیزه ی دلبستگی زندگانی از همان آغاز پایان می گرفت.... باز کن پنجره را! من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز! باز کن پنجره را...... نگفتمت: " مرو آنجا که آشنات منم؟ در این سراب فنا چشمه ی حیات منم؟ وگر به خشم روی صد هزار سال زمن به عاقبت به من آیی که منتهات منم" نگفتمت که : به نقش جهان مشو راضی که نقشبند سراپرده ی رضات منم نگفتمت که: منم بحرو تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم نگفتمت که: چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قوت پرواز و پر و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تپش و گرمی هوات منم نگفتمت که: صفتهای زشت در تو نهند که گم کنی که سرچشمه ی صفات منم نگفتمت که : مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد؟ خلاق بی جهات منم اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست.... وگر خدا صفتی دان که کدخدات منم..... " مولوی" * روبه روی من فقط تو بوده ای! از همان نگاه اولین از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد از همان زمان که کوه استوار آب شد از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا نگاه تو جواب شد..... ** یادم باشد فردا حتما٬دو رکعت راز بگویم با او٬بخواهم از او که مرا دریابد٬و دل از هرچه سیاهیست بشویم فردا٬یادم باشد فردا حتما٬صبح برنور سلامی بکنم٬سیصدو شصت و چهار غفلت را فراموش کنم٬سینه خالی کنم از کینه ی این مردم خوب!٬وسلامی بدهم بر خورشید٬یادم باشد فردا دم صبح٬ خواب را ترک کنم!٬زودتر برخیزم٬ چای را دم بکنم٬ و در ایوان حیاط سفره را پهن کنم٬ در جوار گل یاس نان و چایی بخورم٬ برکت را بتکانم به حیاط٬ یا کریمی بخورد! ٬ یادم باشد فردا حتما٬ ناز گل را بکشم! حق به شب بو بدهم! و نخندم به ترکهای دل هر گلدان.... چوبدستی به تن خسته ی گل هدیه کنم٬ حوض را آب کنم٬ و دعایی به تن خسته ی این باغ نجیب..... یادم باشد فردا حتما به دل کوزه ی آب٬ که بدان سنگ شکست٬ بستی از روی محبت بزنم....... *** گفتند: غروب سه شنبه، زمستان بود؛ هفتم دی تو پرستوی خیسی را در آستین خود به خانه آوردی! گفتم انکار نمی کنم. گفتند: وصبح روز بعد چیزی شبیه یک پرنده ی عاشق از بام خانه ی شما جانب دریا برخاست! گفتم انکار نمی کنم گفتند: تو در تجمع قلیلی ترانه ی مبهم پی معنای دیگری مشتی واژه از کف آسمان چیدی! گفتم انکار نمی کنم گفتند: تو پدر سوخته ی پریشان! تو.....! عامل اعتماد آیینه به فانوسکی بر ایوان شب بودی! گفتم انکار نمی کنم گفتند: از میان تمامی ی قبور تو پی گوری گمنام آهسته در آستین خویش می گریستی! گفتم انکار نمی کنم گفتند: تو از گمان گلدانی خشک خبر به باغچه و باران بردی! گفتم انکار نمی کنم گفتند: بس است! گمان نمی کنی که در انکار عشق تو صاحب نوعی سکوت مقدسی؟ گفتم انکار نمی کنم گفتند: بنویس! بنویس که تقدیر نانوشته ی خویش را انکار نمی کنم! نوشتم: انکار نمی کنم........ مهربانی را بیاموزیم می شود برگشت می شود برگشت * عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان٬ کوزه ی دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست! تا کی از تزویر باشم خودنمای؟ تا کی از پندار باشم خودپرست؟ پرده ی پندار می باید درید توبه ی زهاد... می باید شکست وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بودن آخر پای بست؟ ساقیا! در ده شرابی دلگشای هین که دل برخاست٬ غم در سر نشست تو بگردان دور٬ تا ما مرد وار دور گردون زیر پای آریم پست....... ** شعر از عطار نیشابوری ٬ شاعر و عارف نام آور قرن شش و هفت هجری است. کلامش لبریز از حقایق عرفانیست و توام با شور وعشقی سوزان! غزل فوق یکی از غزلیات عارفانه ی وی می باشد. *** آغاز پاییز٬ اولین روزهای مدرسه٬ گریه های بی صدای دخترم که امسال برای اولین بار مدرسه رو تجربه میکنه٬ ترس و نگرانیش و غم تنها بودن و تنها موندن که توی چشمای قشنگش موج میزنه.... همه دست به دست هم میدن تا این روزها با تمام سختیها و مشکلاتش فراموش نشدنی بشن..... به قول یکی از دوستان : به امید روز فارغ التحصیلیش...... **** مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست؟ جگر پر درد و دل پرخونم ای دوست! حدیث عاشقی برمن رها کن تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست به فریادم زتو هر روز فریاد ازین فریاد روز افزونم ای دوست شنیدم عاشقان را می نوازی! مگر من زآن میان بیرونم ای دوست؟ نگفتی گر بیافتی گیرمت دست؟ ازین افتاده تر کاکنونم ای دوست؟ غزل های نظامی برتو خوانم نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست....... " نظامی گنجوی!" ایشون هم در قرن شش و هفت زیسته اند. از شاعران بزرگ پارسی زبان هستند. عمده ی شهرتشون به مثنوی های پنج گانه هست که در نوع خودشون بی نظیر هستند. جناب نظامی گنجوی به جز مثنویهای مذکور دیوانی دارد از غزلیات نغز و شیرین که شعر فوق یکی از همین غزلیات می باشد. ***** پشت همین پنجره های رو به فردا زندگی را به تماشا نشسته ام و منتظرم٬ در انتظار توام! ـ ای خوب بالادست ـ که بیایی و نگاه منتظرم را به رنگ حقیقی ی بهار میهمان کنی که می دانم که یک نگاه تو کافیست تا روح سبز بهشت در همه ی فصلها جاری شود! یک نگاه تو کافیست تا حتی من هم٬ آسمانی شوم! از چشمهای یخ زده ی منتظرم دریغ مکن تماشای طلوع بی زوال قدمهای آفتابی ات را... طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد منظر دیده قدمگاه گدایان شده است کاخ دل در خور اورنگ شهی باید کرد روشنان فلکی را اثری در ما نیست حذر از گردش چشم سیهی باید کرد شب چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است طی ی این مرحله با نور مهی باید کرد خوش همی می روی ای قافله سالار به راه گذری جانب گم کرده رهی باید کرد نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت! به صف دل شدگان هم نگهی باید کرد جانب دوست نگه از نگهی باید داشت کشور خصم تبه از سپهی باید کرد گر مجاور نتوان بود به میخانه "نشاط" سجده از دور به هر صبحگهی باید کرد...... توضیح: میرزا عبدالوهاب نشاط اصفهانی از شاعران بازگشت ادبی ست. شهرت وی در قصیده و غزل است. غزلهایش بیشتر جنبه ی فلسفی و عرفانی دارد.غزل" ره در دل دوست" از جمله غزلیات مشهور اوست. * اگر تو بازنگردی ** اگر تو بازنگردی *** جایی خوندم که اگه دیگران رو دوست داشته باشی در دنیایی سرشار محبت زندگی می کنی! و اگه به دیگران دشمنی بورزی در دنیایی سرشار کینه و نفرت! خدای مهربون کمک کن دنیای ما سرشار روشنی و نور و عشق و محبت باشه...... **** _ ای خوب بالا دست _ در این روزهای قشنگ عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده.... باز گردد؟ یا برآید؟ چیست فرمان شما؟؟؟! *****دیروز که داشتم لباس اتو می زدم یه لحظه ی خیلی کوتاه غافل شده بودم اتو زیادی داغ شده بود تا گذاشتم روی لباس لباس سوخت!!!! هم خندم گرفته بود هم تعجب زده شده بودم! آخه در تمام طول صدوبیست سال(!!!) زندگیم این اولین باره که یه همچین اتفاقی میافته! در همین گیرو دار به این مساله فکر کردم که واقعا ما خانمها چقدر طفلکیم!!! علاوه بر اینکه باید فرزند خوبی باشیم وباز علاوه بر اونکه بایدهمسر ومادر خوبی باشیم می بایست آشپز خوبی هم باشیم! گارسون خوبی نیز هم! خیاط خوبی هم!قاضی ی خوبی هم! مشاور خوبی هم! همچنین می بایست امور خدماتی رو هم به بهترین وجه ممکن انجام بدیم! اونوقت پابه پای همسرمون و بلکه هم بیشتر در خارج از منزل فعالیت داشته باشیم! وتازه یک اعصاب فولادین هم داشته باشیم که یک وقت خدای نکرده زبونم لال توی خونه بداخلاقی نکنیم!!!! اونوقت از افکار خودم بیشتر خنده مون گرفت.....! ****** اینهم یک بیت از اشعار جناب وحشی ی بافقی : ز غم تو می گریزم من از این جهان و ترسم که همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم......! قاصد آمد! گفتمش آن یار سیمین بر چه گفت؟ گفت: با هجرم بساز! گفتمش دیگر چه گفت؟ گفت : دیگر پا ز حد خویش نگذارد برون! گفتمش : جمع است پا از خاطرم.... از سر چه گفت؟ گفت: سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد گفتمش کمتر شمردم! زین تن لاغر چه گفت؟ گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت گفتمش من سوختم.... در باب خاکستر چه گفت؟ گفت: خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد گفتمش بر باد رفتم! در حق محشر چه گفت؟ گفت در محشر به یک دم زنده اش خواهیم کرد گفتمش من زنده گردیدم...... ز خیر و شر چه گفت؟ گفت: خیرو شر نباشد عاشقان را حساب گفتمش این هم حسابی! با لب کوثر چه گفت؟ گفت: با ما بر لب کوثر نشیند عاقبت... گفتمش گر عاقبت این است زین بهتر چه گفت؟ گفت دیگر نگذرد در خاطرش یاد "عظیم" گفتمش دیگر بگو! گفتا مگو دیگر چه گفت......! توضیح: عظیمای نیشابوری از شاعران عصر صفوی و از خاندانی اهل ادب است. غزل فوق یکی از معروف ترین اشعار وی می باشد. * مستی نه از پیمانه نه از خم شروع شد از جاده سه شنبه شب قم شروع شد آیینه خیره شد به من و من به آیینه آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد خورشید ذره بین به تماشای من گرفت آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد موج عذاب یا شب گرداب؟ هیچ یک دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد از فال دست خود چه بگویم که ماجرا از ربنای رکعت دوم شروع شد در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار تا گفتم السلام علیکم..... شروع شد! ** حقیقته! اگر چه تلخه.... اینکه مدام به خدا قول میدم که " آدم بشم " و اما قولم زیاد یادم نمی مونه! در اولین فرصت ممکن دوباره روز از نو! روزی ازنو..... در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار! تا گفتم السلام علیکم..... شروع شد! *** من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم روح از افلاک و تن از خاک در این ساغر پاک از در آمیختن شادی و غم دلتنگم خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم حال در خوف و رجا رو به تو برمی گردم دو قدم دلهره دارم.... دو قدم دلتنگم نشد از یاد برم خاطره ی دوری را باز هرچند رسیدیم به هم دلتنگم..... **** گاهی بی خودی دلمون می گیره! بی هیچ مشکلی! بی هیچ بهانه ای.... انگار چرخش زمین و حرکت ماه و ستاره ها بر روح آدمها واقعا تاثیر می ذاره وگاهی دلتنگمون میکنه برای جایی که یه روزی روزگاری اونجا بودیم و از اونجا بیرونمون کردن.... که : گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند ، مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند.... ***** ایمان داریم که کمترین مهربانیها از ضعیفترین حافظه ها پاک نخواهد شد! پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی ست...؟ ای خوب بالادست! بگذار احساس کنم که تو هستی! که تا تو باشی دلم برای زلالی ی زمردگون آسمان تنگ نخواهد شد.......
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ،
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی![]()
![]()
![]()
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
می شود سرشار -
- از رازی بهاری شد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را می شود پرسید
آسمان را می شود پاشید
می شود از چشمهایش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد
![]()
![]()
![]()
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست می دارم![]()
![]()
![]()
جای من خالی است
جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالی است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم...
قناریان قفس قاریان غمگین را
که آب خواهد داد
که دانه خواهد داد ؟
اگر تو باز نگردی
بهار رفته در این دشت برنمی گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد!
اگر تو بازنگردی
کبوتران محبت را
شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد....
اگر تو بازنگردی
به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را
ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت
که برنمی گردی
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش
دگر برای همیشه تو رانخواهد دید
و نام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوری ست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر....
اگر تو بازنگردی
نهالهای جوان اسیر گلدان را
کدام دست نوازشگر آب خواهد داد؟
چه کس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد؟
امید آمدنت را به گور خواهم برد!
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست ؟
چگونه خواهم مرد......
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


