|
سایه ها این مبهمکها مرهم دل نیستند.... |
|
|
* وشایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نباشد! و شایسته این نیست که در کرت های محبت دلم را به دامن نریزم٬ نپاشم دلم را ! چرا خواب باشم؟ ببخشای برمن اگر برفراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم! کجا بودم ای عشق؟ چرا چتر برسر گرفتم؟ چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟ چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟ ببخشای برمن ای عشق ببخشای برمن اگر ارغوان را ندانسته چیدم اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم! اگر ماشه را دیدم اما هراس نگاه نفس گیر آهو نیامد به چشمم ببخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند! و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند! و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم و از باور ریشه ی مهربانی برویم! کجا بودم ای عشق؟ چرا روشنی را ندیدم؟ چرا روشنی بود و من لال بودم؟ کجا بودم ای عشق........؟
** چه روزهای قشنگی! چه ثانیه های سپیدی! بوی طراوت و شوق و نور می آید! بوی نسیم و باران و عید! بوی عشق می آید و تازگی و سرور...... چه روزهای قشنگی! چه لحظه های سپیدی.....
*** دلم بارون می خواد! دل دخترمم بارون می خواد! خدا جونم به ما عیدی نمیدی؟! به اینهمه ابری که دارن از سقف این شهر بی بهار عبور میکنند بگو که ببارن! نگو! فقط اشاره کن! اشاره هم نه.... فقط بخواه که.......
****من پا به پای موکب خورشید یک روز تا غروب سفر کردم! دنیا چه کوچک است! وین راه شرق و غرب چه کوتاه! تنها دوروز راه میان زمین و ماه اما من و تو دور..... آنگونه دور دور ٬ که اعجاز عشق نیز مارا به یکدیگر نرساند ز هیچ راه آه.......!
+
تاريخ جمعه 6 آذر1388ساعت 2:29 بعد از ظهر نويسنده
|
"گفته بودم زندگی زیباست. سر برون آوردن گل از درون برف؛ کارکردن، کار کردن، گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛ گاه گاهی، یا شب برفی، آری، آری، زندگی زیباست.
+
تاريخ دوشنبه 2 آذر1388ساعت 8:48 بعد از ظهر نويسنده
|
نه تو مي ماني نه، اندوه و نه،هيچ يک، از مردم اين آبادي به حباب نگران لب يک رود قسم و به کوتا هي آن لحظه شادي که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز! تو به آيينه،نه! آيينه به تو خيره شده است تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد و اگر بغض کني آه از آيينه دنيا، که چه ها خواهد کرد!
گنجه ديروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف! بسته هاي فردا همه اي کاش اي کاش! ظرف اين لحظه وليکن خالي ست...
ساحت سينه پذ يراي چه کس خواهد بود؟ غم که از راه رسيد، در،براو باز مکن! تا خدا يک رگ گردن باقي ست.... تا خدا مانده، به غم، وعده اين خانه مده!
+
تاريخ چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 1:14 بعد از ظهر نويسنده
|
سوختم از تشنگی ای کاش باران می گرفت در من این احساس بارآور شدن جان می گرفت
دست من چنگ توسل میشد و با زلف تو درد خود را مو به مو می گفت و درمان می گرفت
کاش می آمد دلم از مکتب چشمان تو درس حکمت درس عفت درس عرفان می گرفت
کاشکی این دستهای خالی از احساس من از بهشتت بوی گندم بوی عصیان میگرفت
کاش نوحی ناخدایی ناگهان سر می رسید جان مغروق مرا از دست طوفان می گرفت
گر نبود این عشق این انگیزه ی دلبستگی زندگانی از همان آغاز پایان می گرفت....
+
تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 8:9 بعد از ظهر نويسنده
|
باز کن پنجره را!
من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز!
باز کن پنجره را......
+
تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 7:59 بعد از ظهر نويسنده
نگفتمت: " مرو آنجا که آشنات منم؟ در این سراب فنا چشمه ی حیات منم؟ وگر به خشم روی صد هزار سال زمن به عاقبت به من آیی که منتهات منم"
نگفتمت که : به نقش جهان مشو راضی که نقشبند سراپرده ی رضات منم نگفتمت که: منم بحرو تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم
نگفتمت که: چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قوت پرواز و پر و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تپش و گرمی هوات منم
نگفتمت که: صفتهای زشت در تو نهند که گم کنی که سرچشمه ی صفات منم نگفتمت که : مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد؟ خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست.... وگر خدا صفتی دان که کدخدات منم.....
" مولوی"
+
تاريخ یکشنبه 3 آبان1388ساعت 9:6 بعد از ظهر نويسنده
|
* روبه روی من فقط تو بوده ای! از همان نگاه اولین از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد از همان زمان که کوه استوار آب شد از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا نگاه تو جواب شد.....
** یادم باشد فردا حتما٬دو رکعت راز بگویم با او٬بخواهم از او که مرا دریابد٬و دل از هرچه سیاهیست بشویم فردا٬یادم باشد فردا حتما٬صبح برنور سلامی بکنم٬سیصدو شصت و چهار غفلت را فراموش کنم٬سینه خالی کنم از کینه ی این مردم خوب!٬وسلامی بدهم بر خورشید٬یادم باشد فردا دم صبح٬ خواب را ترک کنم!٬زودتر برخیزم٬ چای را دم بکنم٬ و در ایوان حیاط سفره را پهن کنم٬ در جوار گل یاس نان و چایی بخورم٬ برکت را بتکانم به حیاط٬ یا کریمی بخورد! ٬ یادم باشد فردا حتما٬ ناز گل را بکشم! حق به شب بو بدهم! و نخندم به ترکهای دل هر گلدان.... چوبدستی به تن خسته ی گل هدیه کنم٬ حوض را آب کنم٬ و دعایی به تن خسته ی این باغ نجیب..... یادم باشد فردا حتما به دل کوزه ی آب٬ که بدان سنگ شکست٬ بستی از روی محبت بزنم.......
*** گفتند: غروب سه شنبه، زمستان بود؛ هفتم دی تو پرستوی خیسی را در آستین خود به خانه آوردی! گفتم انکار نمی کنم.
گفتند: وصبح روز بعد چیزی شبیه یک پرنده ی عاشق از بام خانه ی شما جانب دریا برخاست! گفتم انکار نمی کنم
گفتند: تو در تجمع قلیلی ترانه ی مبهم پی معنای دیگری مشتی واژه از کف آسمان چیدی! گفتم انکار نمی کنم
گفتند: تو پدر سوخته ی پریشان! تو.....! عامل اعتماد آیینه به فانوسکی بر ایوان شب بودی! گفتم انکار نمی کنم
گفتند: از میان تمامی ی قبور تو پی گوری گمنام آهسته در آستین خویش می گریستی! گفتم انکار نمی کنم
گفتند: تو از گمان گلدانی خشک خبر به باغچه و باران بردی! گفتم انکار نمی کنم
گفتند: بس است! گمان نمی کنی که در انکار عشق تو صاحب نوعی سکوت مقدسی؟ گفتم انکار نمی کنم
گفتند: بنویس! بنویس که تقدیر نانوشته ی خویش را انکار نمی کنم! نوشتم: انکار نمی کنم........
+
تاريخ چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 6:55 قبل از ظهر نويسنده
|
مهربانی را بیاموزیم
مهربانی را بیاموزیم موسم نیلوفران در پشت در مانده است موسم نیلوفران یعنی که باران هست یعنی یک نفر آبی است موسم نیلوفران یعنی یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران دست در دست نجیب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آیینه ها آمیخت با نگاهی می شود سرشار - - از رازی بهاری شد دست های خسته ای پیچیده با حسرت چشم هایی مانده با دیوار رویاروی چشمها را می شود پرسید آسمان را می شود پاشید می شود از چشمهایش ... چشمها را می شود آموخت می شود برخاست می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد می شود دل را فراهم کرد می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد
می شود برگشت
می شود برگشت
+
تاريخ جمعه 17 مهر1388ساعت 2:57 قبل از ظهر نويسنده
|
* عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان٬ کوزه ی دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست! تا کی از تزویر باشم خودنمای؟ تا کی از پندار باشم خودپرست؟ پرده ی پندار می باید درید توبه ی زهاد... می باید شکست وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بودن آخر پای بست؟ ساقیا! در ده شرابی دلگشای هین که دل برخاست٬ غم در سر نشست تو بگردان دور٬ تا ما مرد وار دور گردون زیر پای آریم پست....... ** شعر از عطار نیشابوری ٬ شاعر و عارف نام آور قرن شش و هفت هجری است. کلامش لبریز از حقایق عرفانیست و توام با شور وعشقی سوزان! غزل فوق یکی از غزلیات عارفانه ی وی می باشد.
*** آغاز پاییز٬ اولین روزهای مدرسه٬ گریه های بی صدای دخترم که امسال برای اولین بار مدرسه رو تجربه میکنه٬ ترس و نگرانیش و غم تنها بودن و تنها موندن که توی چشمای قشنگش موج میزنه.... همه دست به دست هم میدن تا این روزها با تمام سختیها و مشکلاتش فراموش نشدنی بشن..... به قول یکی از دوستان : به امید روز فارغ التحصیلیش......
**** مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست؟ جگر پر درد و دل پرخونم ای دوست! حدیث عاشقی برمن رها کن تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست به فریادم زتو هر روز فریاد ازین فریاد روز افزونم ای دوست شنیدم عاشقان را می نوازی! مگر من زآن میان بیرونم ای دوست؟ نگفتی گر بیافتی گیرمت دست؟ ازین افتاده تر کاکنونم ای دوست؟ غزل های نظامی برتو خوانم نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست....... " نظامی گنجوی!" ایشون هم در قرن شش و هفت زیسته اند. از شاعران بزرگ پارسی زبان هستند. عمده ی شهرتشون به مثنوی های پنج گانه هست که در نوع خودشون بی نظیر هستند. جناب نظامی گنجوی به جز مثنویهای مذکور دیوانی دارد از غزلیات نغز و شیرین که شعر فوق یکی از همین غزلیات می باشد.
***** پشت همین پنجره های رو به فردا زندگی را به تماشا نشسته ام و منتظرم٬ در انتظار توام! ـ ای خوب بالادست ـ که بیایی و نگاه منتظرم را به رنگ حقیقی ی بهار میهمان کنی که می دانم که یک نگاه تو کافیست تا روح سبز بهشت در همه ی فصلها جاری شود! یک نگاه تو کافیست تا حتی من هم٬ آسمانی شوم! از چشمهای یخ زده ی منتظرم دریغ مکن تماشای طلوع بی زوال قدمهای آفتابی ات را...
+
تاريخ پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 11:6 بعد از ظهر نويسنده
|
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد منظر دیده قدمگاه گدایان شده است کاخ دل در خور اورنگ شهی باید کرد روشنان فلکی را اثری در ما نیست حذر از گردش چشم سیهی باید کرد شب چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است طی ی این مرحله با نور مهی باید کرد خوش همی می روی ای قافله سالار به راه گذری جانب گم کرده رهی باید کرد نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت! به صف دل شدگان هم نگهی باید کرد جانب دوست نگه از نگهی باید داشت کشور خصم تبه از سپهی باید کرد گر مجاور نتوان بود به میخانه "نشاط" سجده از دور به هر صبحگهی باید کرد......
توضیح: میرزا عبدالوهاب نشاط اصفهانی از شاعران بازگشت ادبی ست. شهرت وی در قصیده و غزل است. غزلهایش بیشتر جنبه ی فلسفی و عرفانی دارد.غزل" ره در دل دوست" از جمله غزلیات مشهور اوست.
+
تاريخ چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:20 بعد از ظهر نويسنده
|
|
|